روزهای کودکی

آن ایام شیرین

مشتاق رویای عروسکی

وهراس از کابوس های مترسکی

آرزویم فراری شبانه بود

فرار از زندانی به اسم خواب

اکنون که از آن زمان روزهایی چند می گذرد

نقاشی باوری تازه

و بوم تاریکی از شب

سخت است ترسیم این باور

خواب گمشده ای ناپیداست

تاریکی ملموس شب عصیان

لحظه ی بیداری حسی آشناست

حس حسادتی به شب

غبطه ای به آرامش آن

و سکوت پر از فریادش

کاش می آموختم از شب

هر آنچه را که آموزگار آن بود

با فریادی بی آهنگ

رویای مرده ام را می نواختم

غرق شدن در خوابی عمیق

و تماشای دریاچه ای بدون سنگ

آرزویی ست محال

دریاچه ای نمی بینم

چگونه سنگ هایش را پیدا کنم ؟  


دسته ها : دلنوشته
X